تبليغاتX
اکسیر

 هیچوقت اهل سیاست بازی نبوده ام،  سرزمینم را دوست دارم  جایی که مرا دوست ندارد  دوست دارم، جایی که تا چشم باز کردم می خواسته مثل ننگ و رسوایی قایمم کند، جایی که همیشه گوشزد می کند  جنس ضعیف دومم، اه، یکی به من بگوید روسری و اینهمه پارچه از ابتدای خلقت با من بوده؟ خدای من، موهای من گناهکار طبیعی اند؟ 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/02/28ساعت 0:14  توسط کیمیا زیرائی  | 

 

 

اینجا دنیا اومدم و بزرگ شدم ولی تا حالا اینموقع سال بارون ندیده بودم خیلی عجیبه بارون تو شهر من اواخر اردیبهشت.

بزن بارون بوی آشناتو رو لباسای خسته ی من .

بذار بوی تو یادم بیاورد صدای خیسی زمزمه می کند: «قرار ما هرجا که بارون شدیدتره»... بزن، بزن بیشتر، شدیدتر، بیشتر،که قرار است توی اشک تو کسی از راه برسد فقط برای بوسیدن لب خیس وسوسه انگیزم و بعد خداحافظی کند برگردد شهرش. و  یادم بیاید عادت نکنم به هیچ  قشنگ یا زشتی. بزن بارون، قرار است کسی در بزند، در تو برقصم، روسری ام باد  ببرد، سیل بچرخد، باد کِل بزند و یادم بیاید که چقدر دلم گرفته است. بزن که آمدنِ تو هیچوقت نابهنگام نیست حتی اردیبهشت، حتی انتظار بیهوده ام برای زنگ در.

+ نوشته شده در  86/02/26ساعت 23:40  توسط کیمیا زیرائی  | 

 توی این قبرستان ساکتِ  سیاه که هوا توی گورهایش یخ زده، مرده ای مدام بازدم گرمی روی پره ی بینی اش حس می کند و به زحمت نیم خیز می شود.... خدای من، کسی به خودش زحمت نمی دهد زور بزند هوا توی ششش کند. همه ی زندگی نداشته اش توی شهرک روبه رو، اتاقی لبریز تکرار است که تویش خاطره می نویسد، دلش می گیرد، یکی را دوست دارد، یکی را دوست ندارد، همه را دوست دارد، هیچ کس را دوست ندارد، سیب لمس می کند سرخی اش لای انگشتش می ماند...و نمی داند فلسفه تفش کرده لای دفترش و گورستان یا قسمت و تقدیر؟ دست به لبش می کشد ولی آه، بوسه ی مرده ها نمی تواند لبش را به سرخی سیب کند. کی مرده است کی زنده؟ اعصاب لامسه ی بینی ام حقیقت است یا رخوتِ دلِ تنگم؟ بوسه ای به سرخی سیب وادارم کرده نیم خیز شوم برگردم به دفتر و اتاق پرتکرارم و بگویم نه،... هم خون نامهربانم نه، نه... من نیم خیز شده ام برای بوسه ای به سرخی سیب.

 

 

+ نوشته شده در  86/02/20ساعت 23:54  توسط کیمیا زیرائی  | 

 

کسی می گوید «آری»

به تولد من

به زنده گیم

به بودنم

ضعفم

ناتوانیم

مرگم

کسی می گوید «آری»

به من

به تو،

و از انتظارِ طولانیِ شنیدنِ پاسخِ من

شنیدنِ پاسخِ تو

خسته نمی شود.

«مارگوت بیکل»

 

 

+ نوشته شده در  86/02/14ساعت 0:24  توسط کیمیا زیرائی  | 

در من فریادی لانه کرده است

شبانه پر می کشد به بیرون

تا با چنگ و دندان چیزی برای عشق ورزیدن بجوید.

من می ترسم از این وجود تاریک

که خفته است در من.

تمام روز چرخش نرم پرهای پلیدش را احساس می کنم.

ابرها می گذرند و پراکنده می شوند

آیا چهره های عشق اند، آن رنگ پریدگانِ بی بازگشت؟

برای همین است آیا که دل آشفته ام؟

«سیلویا پلات»

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/02/13ساعت 4:50  توسط کیمیا زیرائی  | 

  دل من می خواد نگیره، نمی شه می خواد دار نزنه

 

خودشو،نمی شه

 

آخه هیچی به درازی شب و شب به درازی روز و روز به 

 

 

وحشتناکی صبح و صبح ترسناکتر از سکوت چشم تو نیست دل

 

 

من می خواد لختی باد باشه تو تن نخلا هرم آواز بشه کسی که

 

 

شعار میده برا یه دختر زشته مست کنه

 

 خبر نداره مثل پیاده روی کنار ساحل از ویسکی های گیجی

 

که هرشب به دل آب می زنن،  مثل

 

 قدمای رهگذرا که خبر از دل گرفته  اسیر عادت پیاده رو، مثل

 

 

ماه از گریه ی بی حساب موج وچه دل من می خواد ماهو

 

ببوسه با همه ی لبای دنیا  دل من دوست نداره نگاهتو بی حرف

 

که زندگی ته دنیا گیر می کنه و هیچکی بلد نیست نفس بکشه

 

دل من می خواد بذار جیغ بزنه خودشو، نمی شه شور نگامو

 

 قاطی چشمت می کنم و همه ی لبای عالمو به وسوسه ی بوسه

 

 بشکافم دل من بذار یادش نره چه با تو چه بی تو خیلی وقته

 

 به دل مست آب زدم.

 

+ نوشته شده در  86/02/12ساعت 20:3  توسط کیمیا زیرائی  |