تبليغاتX
اکسیر

خیلی خاطره ندارم،

از خیلی وقت که تنهاترم.

من از همیشه تنهایم

شنبه ام،

حادثه ام،

می شوی؟

تنهایم

تنهای

تنهاتر.

 

+ نوشته شده در  86/03/28ساعت 22:19  توسط کیمیا زیرائی  | 

عرضه که ندارم

گیس این زردانبوی بی ریخت را

از سقف آسمان

به سینهْ سیاهِ خاک بکشم

تلفن بردارم،

زشت ترین حرفم را نثار مهربانیِ هر که می شناسم کنم

مرا،

که از روال خارجم،    

بشور،

چرخ

رقص

مرا باد

داد

پاره

تکّه

مرا،

که زیر خروار خاک هم

دست به یقه ی این قلب بی همه چیزم

نمی شود، زنده، امشب قبر کرد.

 

 

 

هزار ساله بوی خون می دم

هیچکی هم نمی گه چه خاکی تو سرم کنم

نمی فهمی تو کوچه ی بی چراغ و

در و دیوارِ کجمون،

یه تیکه،

یه تیکه سایه ی سیاه هم ندارم؟

نمی فهمی هیچکی و نمی شه به زور لیلی کرد برد خیابون بیابون؟

هیچکی هم نمی گه چه خاکی تو سرم کنم؟

هزار ساله نمی فهمم چه ربطی دارم،

هیچکی هم نمی گه

چه خاکی تو سرم کنم.

 

+ نوشته شده در  86/03/16ساعت 23:27  توسط کیمیا زیرائی  | 

 

بعد از مدتها اولین شعر سپیدی است که نوشتم به نظر تو میشه بهش گفت: شعر؟

 

 

 

 

یکی به من بگوید: همه، شب، نفس یادشان می رود یا فقط من؟

کوچه ها هرجا ته دنیا می رسد؟

بادِ هر دشت لال مادرزاد و            

شب همیشه بق کرده یا

به من که می رسد بن بستِ بی حرف می شوند؟

یا مردنِ هر شبم

دیگر اتفاق

اتفاق نیست

دل آشوبه ای است در من

می خواهد استفراغ

تف شود به قبرِ پدرِ

 انگیزه

کوچه

باد و

تو

خیلی قشنگی!

کمکم کن

جیغ

بزنم

اینجا

ختم من است.

 

+ نوشته شده در  86/03/03ساعت 0:59  توسط کیمیا زیرائی  |