کسی که یقه ی خیابان را
به دریا می شکافد
حتی زمین را
حاضر است یکدستی بگیرد
و حواسِ غمگینش
پیشِ چشمت،
به بوسه بشکافد،
او هم
با مردنم خاک است؟
تو بیا بان خاکم کن
دنبه ی چرب میش مثل علف جویدن خونسرد
زننده گی خانه
حرفهای زنانه
و حلقه پیاز سرخ شده
اما شاعرِ بی صبری مثل گرگ
رو به ماه
چاره ای جز دریدن نیست
صبر می کنم دنیا این موقع برسه
که دراز بکشم به گشادی فلق
ولی نمی دونم چرا هیچ مردی رو قابل اعتماد نمی بینم
به تو داشتم فکر می کنم
به تکرار پیاده رو فکر نمی کردم
قراری
به ساحل اقیانوس دور
دریاچه بی تفاوت بود،
وقتی
بادکرده ی مردو ازش میکشیدن
آخه
تقصیر نداشت فقط
خودش بود،
صریح
و روراست