بیو بریم شمال ولات، قالی کنیم فرش
قوریل سرخ وسفید، منقل پر تش
یا گریه م بنداز
تنهام
تنهام مثل راه مکرری که از زاگرس برفی تا علفهای نوک زده ی درختان تک و توک، پنج سیصد و شصت و پنج روز را به یک، های سیفون می دهد به سخافت فاضلاب.
گریه م بنداز، هوام مانده تو زمستان،
یا این دایره ی گیج را بشکاف یک جای دنیا مثل پیشانیت بلند شوم گِل زمستانی مانتوم را بتکانم حریر سبزی به پستان تپه ها به اندازه ی پنج سیصد و شصت و پنج روز که نمی شناختمت،
یا بوست کنم یا گریه ام بندازی تو بهاری که از راه دایره ای گیج مکررمی افتد بغلم وهنوز هوام...آخ...
آخ هوای مانده تو زمستانم