تبليغاتX
اکسیر

 

نوشتن اینقدر سخت شده انگار بخواهم با دستهای زنانه ام یک لوح سنگی حکاکی کنم هر چه بیشتر روزمره می شوم تنلگرهایی که می تواند شعر شود کم و کمتر می شود مثلِ وقتی برق قطع شود و نخلها سیاه  تو زمینه ی مهتابی ی آسمان...

غنیمت است باز من و قلم کاغذم را آشتی دادی دستم را گرفتی رها کردی تو تشویشِ شعر.

قلب بیقراری کو خلاصه ی بوسه ای؟ لب من می ترسد ملّای روم است ویلانٍ شمس، خودش پرِ حسِ ویرانیست، سقفی که چکه کند نمی خواهد...

 زندگی لحظه های بی دوامیست که نمی شود دلخوش شادیهاش بود نه غمهاش، که دست زمان حاکم است زمان درست وقتی من شیفته ام پیرهن نخل پاره کنم ماه را عاشق کنم به لطیفترین شعری که می توان برای تو سرود، با هزار لامپ و مهتابی برق می آید تا شورِ من باز روزمره شود...

زمان گرهِ دو لب را باز می کند آخرِ عشقبازیِ دریا نقطه، حسرتِ حرفِ نگفته به دل می گذارد، یا باید خودت اوجِ لذت، سه نقطه بگذاری راهت را بکشی بروی یا صبر کنی زمان یک نقطه بگذارد به زور دستت را بکشد از این دلبستگی به دلبستگی ی دیگر...

عطر عشقبازیِ من خفته است مثل گل کاکتوس تا عاشقانه ترین نگاهت بیدارش کند...

هرجا که آشفته تری، توانستی بخندی به باید نبایدی که مسخمان کرده  دیر اگر نشد بیا شور دلبستگی لای انگشت هام، گونه هام هست ردِّ بوسه هات...

یه بیابون لاله زاره دلِ من می خواهم تمام دشت را بدوم عرف لگد کنم آسمان را بکشم آبِ چشمه ی ناشناخته بنوشم و تو آشفتگی دریا عاشقی عاشقی عاشقی کنم....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/03/26ساعت 13:35  توسط کیمیا زیرائی  |