تبليغاتX
اکسیر
 

فلوکستین

سوپاپ فریبی 

خفه می کنی گلوی انفجارم

فلوکستین

سقوط واژه ام

فکر ترحیمم

کجای کاری؟

 

 

 

+ نوشته شده در  87/10/29ساعت 23:15  توسط کیمیا زیرائی  | 

 

میان انبوه رهگذران

گم شدیم مثل خدا نگه دار

شب سقوط میکند از بلندترین خواب  

دوستی

 کاش منظره های مسیر قطار نبود

خاکی کاش بود

میعادگاه عاشقی های تاریخ گذشته

شوق بوسه کاش با لبم نبود

 

.............................................

(دوست وبلاگ نویسم، منو ببخش که فکر کردم لینکهام باید شعر حرفه ای و اسم

فامیل دار باشه، ببخش...)

 

 

+ نوشته شده در  87/10/28ساعت 20:31  توسط کیمیا زیرائی  | 

 

تنها

سقوط اسکیزوفرن عقابهای عاشقم

آهو که

به بوسیدن شیر میروم

بی قانون تر

 از جنگلم نیست

دوستی آسفالت و علفهام

مشت باز گریدرهات

مریضتر ازمن نیست

قیر به ریشه ام بریز

 

 

+ نوشته شده در  87/10/24ساعت 20:0  توسط کیمیا زیرائی  | 

 

دلم میخواهد سرروی صندلی اتوبوس بگذارم و

زارزار گریه کنم

یک سوزش عجیب

تک تک سلولهام را اثبات میکند

اما بی امیدی ی مفرط

مالِ زنده ها نیست

گلاب بپاش

جاده های ایران نا امنند

 

 

+ نوشته شده در  87/10/08ساعت 23:26  توسط کیمیا زیرائی  | 

آه فلوکستین

کی مهربان مثل تو

مرا از پتو

امروز دیگر بیرون میکشد

و شب مثل لالایی

بی دغدغه خوابم میکند

کی مثل تو

آه فلوکستین بی خاطرم می کند؟

 

 

+ نوشته شده در  87/10/05ساعت 16:36  توسط کیمیا زیرائی  | 

1.

گذشت...

مثل افت و خیز خورشید

مثل ماشینی

که با سرعت گل به عابرهای اتو کشیده می زند

       ***

می خواهم با اولین قلاب

خودم را از زهم نجات دهم

توکل کن

هوس کرده ام زیر چرخهات

درست وقت چراغ های قرمز، له شوم

و بپیچد شلوغترین جای بوشهر

خودش را روز روشن

تش زد آخر

 

 

2.

من از ساده لوحی لبی

که بر ضریحی طلا غنچه است می ترسم

از سبزی رنگها

طنابهای حلقه

حتا کودکِ توی تماشاچیان هم

می ترسم

و فکر می کنم

روزی اگر روسری ام را باد برد

شیب این خیابان آنقدر تند میشود که

کارم تمام است    باید

از این آکواریوم بیچاره

نقب به دریا زد

 

 

+ نوشته شده در  87/10/03ساعت 11:36  توسط کیمیا زیرائی  | 

 

۱.

 عجب خانه ی قشنگی

مالِ پولدارهاست

حتمن مهسا از پله هایش بالا می رود

از بالکن که او را دید

در را به رویش باز می کند

از بوسیدن پسرها حتمن ابایی ندارد پر تب بلوغ

امروز هم دیدمش

با قدمهای زنانه

از زبانسرا برمی گشت

ماشینی که نزدیک بود زیرم کند

راننده ی شیک متشخص بابای مهسا بود

با اینکه اصلن مهسا را ندیده ام

 هر جا میروم هست

مثلن توی کتابفروشی

با تیپ ساده ی دانشجویی کتاب نقاشی  خرید با دوستش

که او هم مهسا بود

با آرایش و مدل مویی کاملن به روز

احتمالن از من لاغرتر است

ولی من قشنگتر

ولی او مهسا

ولی شعر من....

آی دختر

دست از من بردار

که اگر افریقا هم باشم

یک سیاه

یک دورگه

یا یک توریست سفید میشوی

از برابرم می گذری

 

پ ن: مهسا را رقیب عشقی ام فکر کن

 

2.

دریا گاهی بوی زهمی دارد

صدفهایی که آب از سرشان گذشته هم

دریا میدانی که

فقط ساحل نرم سهم پاهات نیست

صخره هاییست

که بشکند لب موجهات

خراش بیافتد به روزمرگی هات

به فکری که دوست نداری فکر کنی:

لبی در آستانه ی بوسه

سر انگشت سفید شهوتناکم

دریای پس از کشف تنم

دریایی که همیشه ی خدا منتظرم

جایی

پس کوچه ای

سیاره ای دیگر شاید

چشمت باز توی چشمم بیافتد

ویران شود دریا

 

 

+ نوشته شده در  87/10/01ساعت 16:40  توسط کیمیا زیرائی  |