به فجیع ترین شکل خودکشی می کنم
به فکر جسارت کاردم
در استخوان های پوکم
در سرم
بوشهر و دریای خراب
نیستی اما
دستت قایم به ذات،
یگانه و محض است
به خاطرم تصویری مانده
که در خلأ هم
بی منت چشم و لب ...
روح سیالم را خواب می کنی
من همین دریام
همیشه رو به موتم و
دلخراش
۱.
لمس پوستت
حس خیس ماسه هاست
دل امنی عمیق
شهوت خواب
خزه در خزه رنگ
لبه های پرت ساحلِ
خاطره ساز
خدا از انگشتهات به من ریخت
۲.
آرامبخش های مخدر
ستونهام را پوک کرده
خرابتر از پیش
عصبی و بی قرار
از همه عالم
به شدت بین بازوهات بگیرم